|
سلام بچه ها
خوشحال نشید نیومدم بمونم فقط اومدم آدرس وبلاگ جدیدمو براتون بزارمو برم اونجا منتظرتون هستم http://onlyforhe.blogfa.com/ حتما بیاین میبینمتون فدای همه خوبان
دوستای گلم سلام
این آخرین آپی هستش که دارم تو وبلاگم انجام میدم دلم برای همتون تنگ میشه اما دیگه انگیزه ای برای ادامه راه ندارم از همتون ممنونم تو این مدت نوشته های منو تحمل کردین امیدوارم تو عشق و زندگیتون همیشه پیروز و سربلند باشین فدای همتون خدانگهدارتون تو هم ترک منم ترک
هق هق تلخم و بشناس، توي کوچه هاي خلوت ، اين خود عشق عزيزم ، نه بهانه است نه يه عادت ، غصه هام و به تو گفتم اما چي ازت شنفتم ، يه نفس همنفسم باش ، نذار از نفس بيافتم ، گريه هام و تو نديدي، هر چي گفتم نشنيدي ، من کدوم عهد و شکستم ، که از عشق من بريدي ، وقتي نيستي لحظه هام و ، با خيالت ميگذرونم ، حتي تا آخر دنيا ، من براي تو ميخونم ، وقتي نيستي حتي خورشيد ، ميشه مثل لحظه هام سرد ،با تو ام آهاي مسافر ، با همين ترانه برگرد ...!!! اونکه یه وقتی تنها کسم بود
امشب گريه ميكنم .گريه ميكنم برا تو براي خودم براي تموم اونايي كه خواستن گريه كنن نتونستن. برا ي تمام اون چيزي كه خواستي ونبودم خواستم وبودي. امشب گريه ميكنم به وسعت دريا به وسعت بيشه به وسعت دل عاشق.براي تو...براي تو....و به پاس احترام تمام تحقيرهايي كه از ديگران شنيدم وهنوز شكست نخوردم ![]()
. حیف از دلی که در برابر غم فرو ریزد... حیف از جایی که در آن ظلم بپا خیزد... حیف از مردی که نگاهی نا مردانه داشته باشد... حیف از این همه عاطفه... حیف از این همه شور... حیف از زنی که خود باخته باشد... حیف از بچه ای که کودکانه ای نداشته باشد... حیف از زندگی ای که پایان نداشته باشد... حیف از کتابی که داستان نداشته باشد... حیف از داستانی که نویسنده نداشته باشد... حیف از کاغذی که سیاه نشود... حیف از هدفی که آغاز ندارد... حیف از آدمی که متولد نشده باشد... حیف از سکوتی که شکسته نشود... حیف از وبلاگی که نویسنده اش مجهول است... و حیف از قلمی که جوهر نداشته باشد... ... حیف ... حیف ... حیف ... هرگز نگو كه دوست داري اگر حقيقتا بدان اهميت نمي دهي.... درباره احساست سخن نگو اگر واقعا وجود ندارد .... هرگز دستي را نگير وقتي قصد شكستن قلبش را داري... هرگز نگو براي هميشه وقتي مي داني كه جدا مي شوي... هرگز به چشماني نگاه نكن وقتي قصد دروغ گفتن داري.... هرگز سلامي نده وقتي مي داني كه خداحافظي در پيش است .... به كسي نگو كه تنها اوست وقتي در فكرت به ديگري فكر مي كني.... قلبي را قفل نكن وقتي كليدش را نداري
تا حالا شده کسی قلبت رو بشکنه ؟ اگه نشکسته مواظب باش که هیچ وقت كسي نتونه قلب كوچيكت رو بشکنه چون ماه ها یا شاید سال ها طول میکشه تا دوباره تکه های شکسته اش بهم بچسبه که بازم اثری از اون تکه هاش میمونه پس مواظب قلب کوچیکت باش اما اگه قلبت شکسته چی ؟ تویی که قلبت شکسته یه نصیحت از من داشته باش که تکه های تیز قلبت دست اون کسی رو که قلب تو رو شکونده نبره و نخوای ازش انتقام بگیری
![]()
دروغ ميگفت هر بار که بسراغم مي آمد با گريه ميگفتم راستش را بگو اگر مهر به ديگري داري ترا مي بخشم . و باز خنده اي ميکرد و ميگفت جز تو مهر به کسي ندارم. تا اينکه يک روز با گريه بسراغم آمد . گفت مرا ببخش به تو دروغ گفتم . دل بديگري دارم. خنده تلخي کردم و گفتم من هم بتو دروغ گفتم ترا نمي بخشم.
پشتِ سر يه دخترك بود با چشاي پر ندامت راه جاده رو گرفتي رفتي از كوچه ي ظلمت تو دلِ هر كدوم از ما يه بهونه ست با يه عادت پشتِ سر يه دخترك بود با چشاي پر ندامت خودتم گفتي مي دوني كه به عشقش كردي عادت توي دستاش خالي اما ، تو وجودش يه شهامت دلشو زد تا به دريا ، تو بهش گفتي : رفاقت بي رفاقت! ردِ پاهات توي جاده گم مي شد چه بي ندامت دلِ من گريه مي كرد باز وسطِ يه مشت جماعت چه غريبي،چه غريبي،چه غريبي با صداقت منِ ساده رو بگو كه اسمتو گذاشت نهايت... قلبمو گرفتي بردي،توي جاده جا گذاشتيش شايدم دلم دروغ گفت كه تو برديش به امانت پشتِ سر يه دخترك بود ، پس چرا نديديش اين بار؟ تويي كه تو طولِ جاده شعراشو خوتدي به عادت! چه غروباي قشنگي مينشستيم روي نيمكت دلمون قد يه دنيا فاصله داشت با جماعتخنده هامون مثلِ يك گل مي شكفت تو اين حماقت تو چه بي رحمي كه ميگي منم اون حسِ حسادت نمي خوام دلم رو اينبار ، ببرش تا به نهايت مي دونم كه عاشقي مون نزديكه به حسِ عادت ولي خب حالا كه رفتي، مي بيني چه با شهامت! مي ريزن اشكاي سردم رو تنِ جاده ي حسرت نمي يام دنبالت اما برو دنبالِ بهانه ت قصه مون يه آرزو بود دلامون پر از شكايت ديگه كم كم چشام هم ميدن شهادت كه از اولم دروغ بود قصه ي عشق و حقيقت حالا از اينجا برو تا نشه جونم به فدايت آخه تو تمومِ اين شعر تو بودي واسم سعادت... نم نمِ بارون.....پشتِ شيشه ي غبار گرفته ي اتاق! سيلِ اشكي ..... تو چشاي زل زده به بارونِ تو خيابون! صداي يه قلبِ خسته ..... كه معلوم نيست به چه جون كندني داره مي طپه ! و يه قلم تو دستاي سردم...... كه برگه ها رو پشتِ سرِ هم سياه مي كنه! بارون بند اومده اما شعراي من هنوز نه!!! غبارِ شيشه ها پاك شده اما قلبِ من هنوز نه!!! خورشيد انگار ديگه خيلي وقته طلوع كرده..... شاديِ من هنوز نه!!! ابرا خيلي وقته از آسمون رفتن و بارون فراموش شده...... بغضِ سنگينِ من هنوز نه!!! هواي سردِ اتاق خيلي وقته گرم شده.... اما، دستاي سردِ من هنوز نه!!! شعر به آخر رسيده. از عشق گفتم،از نفرت هم گفتم، از خيانت...از دروغ.....از هر چي.....
سلام دوستای گلم
میدونین امروز چه روزیه ای بابا شما از کجا باید بدونین امروز روز تولدمه یکسال بزرگتر شدم مرسی که تشریف اوردی به جشن تولدم
خب بفرمایین همگی دهنتونو شیرین کنین اول کادوهاتونو بدین بعد شوخی کردم بفرمایین دهنتونو شیرین کنین
(تولد يه ديوونه !
شمعا بهم نشون ميدن , چجوري عاشقت شدم سوختم روي كيك نگات اما تموم شدم خودم هديه خودم , گل
تولدم مباركه , امشب تولد منه توي اتاق شيشه اي هيچكسي دست نمي زنه يه ميز و 2 تا صندلي , يك طرفش فقط پره از 2تا شمع روي كيك , فقط يه دونه روشنه اون كه نمي سوزه تويي و اون كه مي سوزه منم
كاش مي دونستي امشبه, تولد اين ديوونه نه هديه ميخوام و نه گل , هديه خودت گلي
فضاي بي رنگ چشام , منتظر رنگ توئه بعد 2 سال انتظار , خسته و دلتنگ توئه
هر شب به دنيا ميام و تولد خودم مي رم كادوي خيس اشكمو , خودم به گونه هام ميدم هر شب به دنيا ميام و خودم تولد مي گيرم لحظه به لحظه مثل شمع , ميسوزم آخر ميميرم
.. تا بعد ......
چه اهمیت دارد که من تنهایم و کوله بارم رنج است و کسی نیست که بفهمد دردم... چه اهمیت دارد که نگاهم سرد است و دلم تنگ نگاهت گشته و بغض، راه گلویم بسته و شریک غربت من، سکوت و تاریکی و خلوت اتاقم گشته... چه اهمیت دارد که شبها، بغض من در خفا می شکند و کسی نیست که از بارش من، دلش آشفته شود و بگوید که نبار!!! چه اهمیت دارد...
دیگر نگران تنهایی شب نیستم... دیگر به بی کسی مرداب نمی اندیشم... دیگر از بارش باران شادمان نمی شوم... می دانی چرا؟ زیرا که تنهایم چون شب... بی کسم چون مرداب... از این پس، اگر آسمان بارید، بدان که از بارش من ، دل ابری اش باریدن گرفته... امشب در سکوت تنهایی خویش، از خدا می خواهم که بتابد به دلم هاله ای از نور خودش... شاید اینگونه دلم باز شود...
سهم من از آسمان تاریکی اش بود... و از نور خورشید بر روی زمین، سایه های تیره... سهم من از آرزو هایم؛ حسرت داشتن ها بود... و سهمم از داشتن تو، اندکی رویا بود... من رویای تو را هر شب مرور می کنم و می نوازم موسیقی دلنواز این رویا را... و می سپارم به نسیم؛ قصه ی دلتنگی هایم را... تا انعکاس سکوتش در قلب آبی آسمان؛ رویایم را در گوش خدا زمزمه کند...
کاش مي دونستي چقدر دلم
ایستاده ام سایه ام نالید . . . چون قاصدی ایستاده ام در مرز مرگ وناامیدی و سایه ام دگرگون و متزلزل مرا تا غار تنهایی ام با خود کشاند. در درونم چیزی فنا می شد رخت بر می بستم از وجودم چیزی از من کنده می شد و گم می شد تا ابد نالیدم . . . در ظلمتی مخوف نالیدم . . . نالیدم . . . بر بلندی های ناامیدی نالیدم . . . آنگاه نخ زرین رویاهای آبی ام را بر گردنت آویختی و پرواز کردی .
دلم براي کسي تنگ است
سرمايه ي ادمي يک نفس است ، ان يک نفس براي يک هم نفس است اگر نفسي با نفسي ، هم نفس است ، ان يک نفس براي يک عمر بس است با صدای قلب مادر لحظه ها آغاز شد چشم خود بر هم زدیم و لحظه ها پرواز شد آسمان کودکی ابری شد و فصلی برفت دفتر انشایمان پایان گرفت و بي راز شد لحظه ها در دفتر سبز زمان پنهان شدند در کلاسی نو دوباره دفتری نو باز شد این زمان همچون غبار اختران یک راز شد با زلال ثانیه تصویرمان دمساز شد شايد آن روز که سهراب نوشت:تا شقايق هست زندگي بايد کرد خبري از دل پر درد گل ياس نداشت بايد اينجور نوشت: هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچک و ياس زندگي اجباريست
مرا بشناس ای با من غریبه من اهل کوچه ی دلتنگی هستم کمی پایین تر از بن بستس احساس کنار جاده ی یکرنگی هستم مرا بشناس و با من همقدم شو برایم زندگی بی تو عذاب است دوراهی در کمین ماست آری طریق زندگی پر پیچ و تاب است مرا اینسان که هستم ای غریبه بیا بشناس و با من آشنا شو من از جنس سکوت یا كه بلورم مرا بشناس یا بشکن رها شو مرا بشناس تا در قلب غربت میان سینه صحرا نمیرم مرا بشناس تا تنها نمانم مرا بشناس تا تنها نمیرم
یکی بود یکی نبود،يه دروغ کهنه بود يکي نموند حرف راست قصه بود.......
الهی
تنها و سرگردانم کمکم کن و از اینهمه تاریکی نجاتم بده الهی دلم برای لحظه ای با تو بودن تنگ شده تو میدانی چرا و من همچنان دور خودم میچرخم ای کاش تاریکی ها همانند چشم بر هم زدنی از بین بروند و جای آن را نور بگیرد الهی اینهمه دلتگی و عذاب برای چیست شاید تو سعی داری چیزی به من بگویی و من ناتوان از درک آنم الهی قدم به هر راهی که میگذارم به بن بست میخورد الهی از این به بعد به هیچ کس به جز تو فکر نمی کنم شاید این همان چیزی است که باید میفهمیدم خدایا تنهایم نگذار
خسته ام خسته........
تکیه به شونه هام نكن من از خودت خسته ترم
منم اون غروب خسته با دلی زغم شکسسته غمی که با لب خندون توی این دلم نشسته نور من دیگه تموم شد هستی ام بی تو حروم شد مونده ام با دل پر درد پس چرا غمم فزون شد سوختم از سوز درونم نمی دونی من می دونم که دیگه نوری نمونده دلمو پس کی سوزونده نمی خوام اشکی بریزی نمی خوام با من بخونی دیگه رفتی با غریبون دلمو کردی پریشون وقتی فردا ها نباشم وقتی که بد باشه حالم نمی خوام برام بخونی زغم دلم بدونی یه دل همیشه باید توش غم باشه وگرنه می شکنه...
انتظار می کشم و باز انتظار می کشم؛ کار دیگری جز انتظار ندارم. انتظار برای آن چیزهایی که آرزوهایم را ساخته اند. انتظار برای روزهای بهتر، انتظار برای پایان تیرگی ها، انتظار برای گفتن حرفهای نگفتهای که راه گلویم را سد کرده اند، انتظار برای پایان یافتن خاموشی فریادهایم، انتظار برای شنیدن صدایی عاشقانه از میان تیرگی شب، انتظار برای پایان روزمره گی ها، . . . چه مفهوم آشنایی دارد انتظار! اما چقدر ناتوانم در بیانش. بی هدف و سردرگم در بین کلمات و حروف در جستجویم تا شاید بتوانم این احساس بی پایان را معنا کنم، اما چه می شود. بعضی از چیزها را باید تجربه کنی تا معنایش را بدانی. نمی دانم کدام احساسم، کدام جریان خیالم، کدام پرواز رویایم، برای بار آخر نجاتم خواهد داد؛ و مرا از این انتظار مرگبار و بی پایان رها می سازد و جاده های بی سرانجام گم شده درمه پیش رویم را سرانجام می بخشند. چه سردرگم و بی هدف در پی آرزوهایم مشتاقانه می دوم ، بدون دانستن آخر راه به پیش می روم ؛ پیش رفتنی در ورطه تنهایی ، در سکوت مرگ آوری که نهایت خط را برایم رقم خواهد زد؛ کی به پایان می آید این تشنگی جانسوز و طاقت فرسا؟ کی تمام می شود شب ظلمانی هجرت ، کی خورشید از ورای ابرها، رقص کنان بیرون می آید و مرا به مقصد گمشده ام رهنمون می سازد. کی به انتها می رسد این همه انتظار؟ نمی دانم چه میخواهم بگویم و نمی گویم! چون نمی توانم و زبانم ترسان است؛ ترسان از نکوهش ها، از ملامتهایی که مرا خواهند درید. همه چیز را می بینم و نمی بینم ، می دانم و نمی دانم، می خواهم و نمی خواهم اما میخواهم تا سکوتم را فریاد بزنم!
دیشب تو فکرت بودم که یک قطره اشک از چشمام جاری شد
از اشک پرسيدم چرا اومدي؟
گر نيايي تا قيامت انتظارت مي کشم منت عشق از نگاه پر شرابت ميکشم ناز چندين ساله ي چشم خمارت ميکشم تا نفس باقيست اينجا انتظارت مي کشم
شاعـــر و فرشتـــه اي با هم دوست شدند. فرشتـــه پري به شاعـــر داد و شاعـــر ،شعري به فرشتـــه. شاعـــر پر فرشتـــه را لاي دفترشعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت و فرشتـــه شعر شاعـــر را زمزمه كرد ودهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت : ديگر تمام شد. ديگر زندگي بر هر دوتان دشوار مي شود. زيرا شاعـــري كه بوي آسمان را بفهمد، زمين برايش كوچك است و فرشتـــه اي كه مزه عشق را بچشد، آسمان را ديگر نمي خواهد.
همین امشب فقط ،امشب فقط هم بغض من باش همین یک شب فقط ،مثل خود عاشق شدن باش در آوار همه آیینه ها ،تصویر من باش همین امشب کلید قفل زندون تن باش روگلدون رفاقت بریز عطر سخاوت بپاش رنگ طراوت ای جان جانان ای درد و درمان ای سخت و آسان آغازو پایان ببار ای ابرکم، بر من ببارو ساده تر شو ببارو قطره قطره، نم نمک آزاده تر شو تو ای باغ پر از برگ و پر از خواب ستاره اگه پرمیوه ای ،پرسایه ای، افتاده تر شو امشب ببین که دست من عطر تو رو کم میاره امشب همین ترانه هم نفس نفس دوست داره صدا صدا صدای من به وسعت یکی شدن بیا بیا شکن شکن بیا به جنگ تن به تن
تحمل کردن زيباست
اگر قرار باشد روزي به تو برسم انتظار آسان است اگر قرار باشد دوباره تو را ببينم زندگي شيرين است اگر قرار باشد مزه ي دستان تو را بچشم مشکلات حل مي شود اگر قرار باشد روزي به پاي تو بميرم اشک ها همه به لبخند تبديل مي شود اگر قرار باشد تو را يک بار ببوسم و لبخند ها دوباره به اشک فقط اگر ببينم خيال رفتن داري اما بدان... دوستت دارم از پشت اين همه فاصله از پشت اين همه حرف...!!!
|
|||||||||||||||||||


















